محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3939

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « مىخواهى بىنبرد وارد و جاه شوى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « حق العمل من چه خواهد بود ؟ » گفت : « هر چه خواهى بگوى » گفت : « چهار هزار » گفت : « پرداخت مىشود . » گفت : « چهار هزار به من بدهيد و بقيه به نظر شماست . » گويد : پس يزيد بگفت تا چهار هزار به او دادند ، آنگاه مردم را به حركت خواند كه هزار و چهار صد كس آماده شدند . هياج گفت : « راه تاب عبور اين جمع را ندارد كه جنگل انبوه است . » پس يزيد سيصد كس از آنها را انتخاب كرد و آنها را روانه كرد و جهم بن زحر را سالارشان كرد . به گفتهء بعضىها يزيد پسر خويش خالد را سالار گروه كرد و به دو گفت : « اگر از زنده ماندن واماندى از مرگ وا نمان . مبادا ترا هزيمت شده به نزد خودم ببينم » جهم بن زحر را نيز به دو پيوست . گويد : يزيد به آن مرد كه جمع را همراهى وى مىفرستاد گفت : « كى به آنها خواهى رسيد ؟ » گفت : « فردا ، هنگام پسينگاه ، ميان دو نماز » گفت : « به بركت خداى برويد كه من فردا هنگام نماز نيمروز با آنها درگير مىشوم . » گويد : پس آن گروه برفتند و روز بعد نزديك نيمروز يزيد بگفت تا كسان هيزمى را كه در اثناى محاصرهء قوم فراهم آورده بودند و توده كرده بود آتش زدند و هنوز آفتاب نگشته بود كه به دور اردوگاه وى آتشها همانند كوه بود ، دشمن آتش